شــعــــــــــــر احــمـــــــــــــدک
معلم چو آمد ، به ناگه کلاس
چو شهری فرو خفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نا رسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم ، مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
تعداد 17 اسلایدفایل پاورپوینت در حالت به صورت فشرده در قالب winzipقابل دانلود می باشد.
به من چه که مادر ز کف داده ای!
به چه که دستت پر از پینه است!
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
به چوبی که بهر کتک آورد
ز چشمان احمد فرو ریخت اشک
ولی اشک خود از معلم نهفت
ز چشمان او کور سویی جهید
بیاد آمدش شعر سعدی و گفت:
ببین یادم آمد کمی صبر کن
خدا را تحمل ، خدا را دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!